تبليغاتX
ღ♥ღ حرف های یک دلღ♥ღ

ღ♥ღ حرف های یک دلღ♥ღ

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز ......

سلام سلام

خوبین ؟؟

خوشین؟؟؟

..... چه خبلا؟؟؟

چه بارووونی میاااد اینجا به به

خیس خیس شدم

خیلی حال داد

جیگرم حال اومد

حال ندارم بحرفم بریم سراغ اپ

دارد باران میبارد

به پاس این همه طراوت

لطفا یک دقیقه چتر هایتان را ببندید

         

عشق یعنی ؟؟؟

 تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟

میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟

 میدونین عشقق چه مزه ای داره؟؟؟

 میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟

 میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟

میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟

 دونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟

 میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟

 میدونین ...؟؟؟

 اگه جواب این همه سئوال رو میخواین!

 مطلب زیر رو بخونین....

 وقتی يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه …
 
بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي

 طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ،

 چقدر قشنگه

 عاشق بودن و مثل شمع سوختن

 همه چی با يک نگاه شروع ميشه

اين نگاه مثل نگاهای ديگه نست ،

يه چيزی داره که اونای ديگه  ندارن ...


محو زيبايي نگاهش ميشي ،

تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت

 حبس مي كني ،

نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ،

درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.

حتي وقتي با عشقت روي

 يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي

متمادي باهاش حرفي نمي زني ،

 وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي

عمرت روبا كسي داري از دست ميدي.

مي بيني كار دل رو؟

شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟!

خلاصه بعد يه جنگ و جدال طولاني

 با خودت چشات رو رو هم مي زاري

 ولی همش  از  خواب میپری ...

از چیزی میترسی ...

صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه

 مي  توني  كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و

 ذهنت قدم مي  زنه .

به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم !

آخه من چمه ؟

 راه مي افتي تو كوچه و خيابون

هر جا كه ميري هرچي كه مي

 بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي

 از بين رفته و فقط اون مونده .

طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط

يه روز نبينيش دنيا به آخر  ميرسه

وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا

سير مي كني وقتي بهت نگاه

 مي كنه  گويا همه دنيا رو بهت ميدن

گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !

آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه

و بعد ولش مي كنه به  امون خدا

وقتي باهاته همش سرش پائينه تو دلت مي گي

 تورو خدا فقط يه

بار نيگام كن آخه دلم واسه اون

 چشاي قشنگت يه ذره شده .

ديگه از آن خودت نيستي

بدجوري بهش عادت كردي !

البته بگماااا عشق تعریف کردنی نیست

باید حسش کنی تا بفهمی چی میگم

اینام که نوشتم یه تیکه ی کوچیک از دنیای عاشقاس

 

این عکس مخصوصه ها (سفارشیه)

 

            

 

تا وقتي كه تو هستي،

 تا لحظه اي كه ياد تو در خاطر من جاريست!

تا زماني كه دستهاي گرمت همراه دستاي خسته اي منه!

تا وقتي كه نگاهت تنها پناهگاه و تكيه گاه نگاه سرگردان منه!

تا زماني كه تو همسفر جاده زندگي من هستي!

تا وقتي كه شونه هاي تو امن ترين جاي دنياست براي من!

من زنده هستم! براي زندگي كردن با تو!

 

 خیلیـــــــــــــــــــــــی دوست دارم 

 فهلا بـــــــابـــــــــــــــــــای

 

+نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت21:47توسط ღ♥ღ بهاره ღ♥ღ | |

سلام خوبین

این اپ را تا اخر بخووووووونین 

چون شاید اپ اخررررررر باشه 

بی زحمت نظراتونا توپست قبلی بدین

 من و  مجید

قضیه از عید فطر سال ۸۵ شروع شد تا حالم ادامه داره

عید فطر بود منم رفته بودم مسجد محلمون

نماز عید فطر بخونم

اومدیم بیرون

یهو دیدمش به خدانمیدونستم چرا ؟؟؟

ولی یهو دلم رییخت

بد جور ریخت

رفت تا نزدیکی محرم منم همش به فکرش بودم

تا اینکه یه روز که از مدرسه بر میگشتم دیدمششش

کلی عوض شده بود

ماشالله بزنم به تخته خوشکل تر اقا تر

چند نفر اومدن دورشا گرفتن و میخواستن بزننش

واسه چیش بماند !!!!

به خدا اگه دوستم نبود

 میرفتم وسط

خلااااااااااصصصصصصه

گذشت تا مححرم

شب اول با دوستم فاطی (دوست پنج ساله ام بود)

رفتیم مسجد

یهو یکی شروع کرد خوندن

 با اینکه صداشا نشنیده بودم تا حالا

ولی مطمئن بودم خودشه

 دست دوستما گرفتم رفتم اون سمت نشستیم

(ما طبقه بالا بودیم پایینم کاملا معلوم بود یعنی قسمت اقایون )

خلاصه دیدم خودشه

 تو این ۱۰ . . . ۱۱  شب من چی کشیدم فقط میتونستم نگاش کنم

هم عاشق خودش بودم هم صداش

روز عاشورام دیدمش از نزدیک ولی بازم کارم فقط  نگاه بووود 

تا اینکه شام غریبان تموم شد

 و منم مثه این شکست خورده ها برگشتم خونه

همش میگفتم حالا چه جوری ببینمششش و ....

تا اینکه یه روز با راحله( دوستم)  

از مدرسه بر میگشتیم که دیدمش

مثه این دیووونه ها فقط نگاه میکردیم

دوستمم که حال و روز منا دید گفت واستا دفعه بعد خودم

میرم بش میگم  خلاصه گذشت و باز دیدمش اونم تو چه وضع فجیهی

داشتیم از تو تریا میومدیم بیرون با راحله  با قهقهه و خنده و ...

که یهو خشکم زد و

دوستم رفت دنبالش و گفت بیا

اونم یکم واستاد نگاه کرد و رفت

منم دپرسسسسسسسسسسس!!!

گفتم اره خب بچه مثبتههههه نمیاد ازین کارا کنه که

تا رفت و باز دیدمش ایندفعه من نگاه اونم نگاه

تا گفت بیا تو کوچه باورم نمییییییشششد

منم رفتم داشتم خفه میشدم

انگار جونم داشت میومد بیرون

یه کلمه نمیتونستم حرف بزنم

فقط کارتی که شماره را روش نوشته بودا

 گرفتم و د برووووووو

رفنم خونه وبه مامانم  گفتم باد برم خونه فاطی اینا  تنهاسسس

رفتم اونجا

 هم گریه میکردم هم میخندیدم

دیوووونه شده بودم

خلاصه دوستیمون شرووووع شدددد

 و منم دوسش نداشتما دیووونش بودم

تا اینکه من اون کارا را شروع کردم همش ایراد میگرفتم که چرا گیر میدی چرا هر جا میرم میای و ازین

حرفا تا اینکه به سفارش بچه ها که یکیش فاطی بود بهش گفتم متنفرم ازت

حالا ازون اصرار که ببخشد دیگه ازون کارا نمیکنم منم از بس تو گوشم

خونده بودن میگوفتم نههههههههههههههههههههههههه!!!!!

رفته بودم با چند تا دیگه هم دوست شده بودم تا دیگه بش فک. نکنم

با اینکه دوووسش داشتم هنوووووووووووو

تا اینکه تو پاییز گفت دیگه نمیخوامت

 و اونی را که میخواستم پیدا کردم

منم از کارام پشیمون ولی غرورم اجازه نداد که بگم پشیمونم

تف به این غروووورررررررررررررررررررر

من تو پشیمونی میسووختم و از همه جا بیخبر تا محرم امسال

که زنداییش اومد و از فاطی برا مجید خواستگاری کرد

که من مونده ببووود سکته کنم ولی بازم غرورم اجازه نداد

ولی رفتم و باهاش چت کردم زنگ زدم اومد دیدمش

گفت کاره زنداییمه من نگفتم بیاد 

 منم مثه چشام بش اعتماد داشتم قبول کردم

تا راضی شد با هم باشیم باز

ولی این بار اون میخواس منا بسوزوونه

تا اینکه فهمیدم با فاطمه از اول مهر دوست بودن با هم

و مجید گفت دیگه با تو نمیتونم باشم و تو منا روندی و از این حرررفا

که همش زیر سر این فاطی و زنداااااایییی نامردشه

 

منم حالا واقعا عاشقششششممممم

دوسش دارم

نمیخوام ماله کسی باشه

نمیذارررممممم باشه

به خودشم گفتم

ولی نمیدونم چی کار کنم که بهش ثابت شه که واقعا عاشقشم

البته فاطی که دوست ۵ ساله من بود میگه نمیتونم مجیدا ترکشششش کنم

منم ازون پروتر گفتم نمیذارم خوشبختی ببیییینییییییییی

به مجیدم گفتم منتظر میموووووووونم تا بیاااااااااااااااایی

حتی سر قبرممممممممممممممممممممممممم

راستم میگم

به خدا راست میگم

اخه مگه فاطی که پنج سال دوستیمونا اینجوری دود کرد

فرستاد هوا میتونه بات باشه

میتونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به خاطر اینکه بفهمه دوسش دارم خیلی کارا باید بکنم

دیگه خودتون قضاوت کنینننننن دیگه من الان با روحیه و اخلاقی که ۱۸۰ درجه تغیررر کرده

برگشتم ولی مجید حاضر نیست منا ببخشه

با اینکه میگه هنوز ته دلم تو را میخوام   !!!!!!!!!!!!!!!!

دعا کنین تا زووود تر حل شه بیام خبرتون کنممممممم

فهلا کسی را خبر نکردم واسه اپ

بابای

                   

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت18:22توسط ღ♥ღ بهاره ღ♥ღ |