تبليغاتX
ღ♥ღ حرف های یک دلღ♥ღ

ღ♥ღ حرف های یک دلღ♥ღ

ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز ......

سلام

سلام

چطورین؟؟؟؟

خوفین؟؟؟

چه خبراااا؟؟؟؟

منم یه چند روزی بود حسابی حالم گرفته بود

نمیدونم واسه چی ولی گرفته بود

ولی پنج شنبه شب رفتیم عروسی کلی حالم عوض شد

عروس خانم هم دوستم بود هم یه ۷ سالی همسایه بودیم هم

یه نسبت فامیلی دوری با هم داشتیم

فقط چند ماه ازم بزرگتر بود

به هر حال امیدوارم هر جا هست خوشبخت باشه                                                                                      

 

خب بریم سراغ اپ امرووووز

فقط یه چیزی بگم نظرای پست قبل کم شده بووود

امیدوارم این دفعه کمتر نشه

انشالله

 

خب دیگه بریم سراغ اپ

                 

 

تو بمان من میروم ......

اینبار من کوچ می کنم .....

می روم تا تو هوای رفتن نکنی

می روم تا تو فردایت را به حضور امروز نبازی

من میروم ......

اما تو را به باران سوگند ...... 

ان زمان که دور شدم از نگاهت

ان زمان که حضورم رنگ باخت در ارزوهایت

هر زمان که باران باریدن گرفت

من را به یاد ار ...

تنها همین

من را در باران به یاد اور

 

و..............

این تیکه شعرم اقا هادی فرستادند که به اسم خودشون مینویسم

 اگه با دیدن من غم رو دلت جون می گیره...

می میرم که تا ابد قلب تو آروم بگیره...

 اگر با بودن من باغ تو ویرونه می شه ...

می رم اما می دونم دل بی تو دیوونه می شه...

دل بی تو دیوونه می شه

      مرسی اقا هادی گل 

 

داشت یادم میرفتااا اقایی به اسم اشکان یه سوالی پرسیدند

اینم جوابش:

اقا اشکان من ۱۸ سالمه

از اصفهان

رشتمم کامپیوتر

همین ...........................

خب دیگه وقت خداحافظیههههه  :::

 

نظرااااااااا کم شد دیگه اپ بی اپ

فعلا باباییییی

دوستون دارم

+نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت11:45توسط ღ♥ღ بهاره ღ♥ღ | |

سیییلااااااام

یوهوووووووووووووووووووووووووو

من اومدم

خوفین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من که توپممممممم

اونم چه توووپپیییییییییی

حیف که نمیشه بگم واسه چی توپم

خب بیخیال

چه خبرا؟؟؟؟؟

منا کمتر می بینین خوشتونه هااااااااااا

 

 

 

                  

دلم برات تنگ شده.....اما من...من میتونم این دوری رو تحمل كنم...

به فاصله ها فكر نمیكنم ...... میدونی چرا؟؟

 آخه... جای نگاهت رو نگاهم مونده.....

هنوز عطر دستات رو از دستام میتونم استشمام كنم....

رد احساست روی دلم جا مونده ... میتونم تپشهای قلبت رو بشمارم......

.....چشمای بیقرارت هنوزم دارن باهام حرف میزنن.......

حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نیستی؟؟

چطور بگم با من نیستی؟؟آره!خودت میدونی....میدونی كه همیشه با منی

....میدونی كه تو،توی لحظه لحظه های من جاری هستی....

آخه...تو،توی قلب منی...آره!تو قلب من....

برای همینه كه همیشه با منی...

برای همینه كه حتی یه لحظه هم ازم دور نیستی...

برای همینه كه میتونم دوریت رو تحمل كنم...

آخه هر وقت دلم برات تنگ میشه...هر وقت حس میكنم دیگه طاقت ندارم....

دیگه نمیتونم تحمل كنم...دستامو میذارم رو صورتم و یه نفس عمیق میكشم....

دستامو كه بو میكنم مست میشم...مست از عطر ت.

 صدای مهربونت رو میشنوم ...و آخر همهء اینها...به یه چیز میرسم.....

به عشق و به تو.....آره...به تو....

اونوقت دلتنگیم بر طرف میشه...اونوقت تو رو نزدیكتر از همیشه حس میكنم

....اونوقت دیگه تنها نیستم
حالا من این تنهایی رو خیلی خیلی دوسش دارم..

به این تنهایی دل بستم...حالا میدونم كه این تنهایی خالی نیست..

پر از یاد عشقه.. پر از اشكهای گرم عاشقونه ...

                    

 

 

    امیدوارم خوشتون اومده باشه من که کلی حال کردم باهاش

فعلا تا دو هفته دیگه بابای

+نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت10:35توسط ღ♥ღ بهاره ღ♥ღ | |